تبليغاتX
ميـميـرم بــــرات
بـراي خواب معصومانه عشـق كمـك كن بستـري از گـل بسازيـم

 

گفتم تـــــو شـيرين مني ؟ گفتي تو فرهادي مـــگر ؟

       گفتم خرابـــــت مي شوم گفتي تو ابادي مـــــــگر ؟

            گفتم اسيــــرت مي شوم گفتي تو ازادي مـــــــگر ؟

                 گفتم صدايم مي شنوي ؟ گفتي تو فريـــــادي مگر ؟

                       گفتم که من عاشق شدم گفتي تو دلـــــداري مگر ؟

                                گفتم که رخ مــــــــن ببين گفتي که زيبــايي مــگر ؟

                                         گفتم که اين شعرم بخوان گفتي که سلطاني مگر ؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 1:2  توسط ســــــامـــــــان  | 

ســلام کعبه ! سلام آستان سبـــــز سجودم
ســلام قبله ء من ، هستی ام ، تمـام وجودم
سلام عشق نجيبی که صاف و ساده و پاکی
فـــــدای نيــــــم نگاهـــت تمام بــود و نبــودم
رسيده ام به تو در اوج عشــــق و شور و تنزل
رسيــــــده ام به تــو در اوليــــن پـگاه صعـودم
دلــــــم کبـــــــوتر کی بــود از نـــژاد تحيـــــــر
که ســــــر بريــدهام آن را در آستـــــان ورودم
زلال و ساده و بی پرده می سرايمت امشــب
پس از گذشتن عمـــــــری که پرده دار تو بودم
به زير بارش چشمـــــــــــان آشنای تو امشب
چه پـــاک و آبــــی و مهــــــــــربان شده بودم
مــــــــرا کبــــــــوتر اين گنبـد ستاره نشان کن
کـه روی بــــام تـــــو معنـــا شود فراز و فرودم .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:2  توسط ســــــامـــــــان  | 
 

 

اگر بال داشتم عاشق شدن و گریستن و پرواز را به تو یاد میدادم.

اگر بال داشتم تو را به ماه میبردم و می توانستم پیشرفت و ترقی تو را که شاید بعید و دور به نظر برسد

زودتر ببینم.

اگر بال داشتم سعی و تلاش برای رسیدن به ستارگان و رقابت در آسمان ها را به تو یاد می دادم.

اگر بال داشتم تو را از خاک آتش و باران محافظت میکردم و نمی گذاشتم معنای درک و رنج را بفهمی.

اگر بال داشتم تو را همیشه در قلبم برای خود نگه میداشتم و هرگز ما از هم جدا نبودیم.

اما همینطور که می بینی من فرشته نیستم که بال داشته باشم و اگر هم بخواهم هرگز نمی توانم.

بنابراین برای همه ی این آرزوها فقط می توانم دعا کنم.

با وجود این اگر بال داشتم به تو می رسیدم...

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:32  توسط شقــــایــــــــق  | 

 

از زندگی متنفرم.......... اما تو را دوست دارم
می خوام برم .......... ولی موندن رو دوست دارم
می خوام از یادم بری .......... ولی یادت رو دوست دارم
می خوام خوشحال باشم .......... اما غم تو رو هم دوست دارم
می خوام زندگی کنم .......... اما مرگ رو هم دوست دارم
می خوام با تو باشم .......... اما تو من رو نمی خوای
می خوام بهم بگی برو بمیر .......... اما تو این رو هم از من نمی خوای
می خوام بگم که رفتی .......... ولی چطور وقتی تو هستی؟؟؟


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:0  توسط ســــــامـــــــان  | 

...شاید

 

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 17:23  توسط ســــــامـــــــان  | 
مانده ام تنهاي تنها

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:30  توسط ســــــامـــــــان  | 
مي خوام يه حقيقت تلخ بهت بگم،....خوب گوش کن....

یه نفر خوابش ميادو واسه خواب جا نداره...
 يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره..
يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره....
مي خواد امتحان كنه كه داره يا نداره...
يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش....
اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره...
يكي ويلاي كنار درياشون قصرِ ولي....
اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره.....
يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد....
مامانش مي گه اينا گرونه اينجا نداره....
يه نفر تولدش مهمونيه، همه ميان...
يكيم تقويم واسه خط زدن روزا نداره....
يكي هفته ايي يه روز پزشكشون مياد خونش....
يه جا ديگه يكي داره مي ميره، خرج مداوا نداره....

يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالم.....
اما يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره....
يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه.....
يكي از بس كه شب و روز نخورده نا نداره....
يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس.....
يكي هم براي گرماي دساش، ها نداره.....
دخترك مي گه خدا چرا ما... مامانش مي گه....
عوضش دختركم، اون خونه ليلی نداره....


بچه ايي كه تو چراغ قرمزا مي فروشه گل......
مگه درس و مشق و شور و شوق و رويا نداره......
يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه.....
پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره.....
ياد اون حقيقت كلاس اول افتادم....
دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره......
خدا به هر كسي هر چيزي دلش مي خواد میده...
آدما از يه جا اومدن، همه مي رن يه جا.....
اون جا فرقي بين فقير و دارا نداره.....
كاش يه روزي بشه كه ديگه نشه جمله ايي ساخت....

با نمیشه....با نمی خوام...با ..نداره.....


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:36  توسط   | 

تو مثل خواب نسيمي به رنگ اشك شقايق
تو مثل شبنم عشقي به روي پونه عاشق
تو مثل دست سپيده پر از تولد نوري
تو مثل نم باران لطيف و پاك و صبوري
تو مثل مرهم ياسي براي قلب شكسته
تو مثل سايبان اميدي براي يك دل خسته
تو مثل غنچه لطيفي به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده ياسي و مثل غربت يك غم
تو مثل جذبه عشقي در انتظار رسيدن
در امتداد نوازش گلي ز عاطفه چيدن
تو مثل نغمه موجي غريب و آبي و ساده
شبيه شاخه گلي كه افق به چلچله داده
تو مثل چكه مهري ز سقف سبز صداقت
تو مثل گريه شعري بروي صفحه غربت
تو مثل لذت رويا تو مثل شوق نگاهي
هزار مرتبه خورشيد و صد افق پر ماهي
تو مثل لطف بهاري پر از شكوفه خواندن
تمام هستي من شد ميان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه كه هستي مرا به نام صدا كن
براي اين دل سرگشته وقت صبح دعا كن
 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 20:30  توسط ســــــامـــــــان  | 
تقديم به بهترينم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:51  توسط ســــــامـــــــان  | 

همان رنگ و همان روي
 همان برگ و همان بار
 همان خنده ي خاموش در او خفته بسي راز
 همان شرم و همان ناز
همان برگ سپيد به مثل ژاله ي ژاله به مثل اشك نگونسار
 همان جلوه و رخسار
 نه پژمرده شود هيچ
 نه افسرده ، كه افسردگي روي
 خورد آب ز پژمردگي دل
 ولي در پس اين چهره دلي نيست
گرش برگ و بري هست
ز آب و ز گلي نيست
هم از دور ببينش
 به منظر بنشان و به نظاره بنشينش
 ولي قصه ز اميد هبايي كه در او بسته دلت ، هيچ مگويش
مبويش
كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند
 مبر دست به سويش
كه در دست تو جز كاغذ رنگين ورقي چند ، نماند

 

 


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:0  توسط ســــــامـــــــان  | 

 

مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم كه تا كنون داشته اي

 

مي خواهم كه گوش جان به سخنانت بسپارم

 

حتي اگر در مشكلات خود غرق شده باشم

 

ان گونه كه هيچ كس تا كنون چنين نكرده

 

مي خواهم تا هر زمان كه مرا طلبيدي در كنارت باشم

 

نه اكنون ، بلكه هر زمان كه خودت مي خواهي

 

مي خواهم رفيق شفيقت باشم، مي خواهم تو را به اوج برسانم

 

خواه توانش را داشته باشم ، خواه از انجام ان نا توان باشم

 

مي خواهم به گونه اي با تو رفتار كنم كه گويي اولين روز تولد توست

 

نه ان روز خاص ، كه تمام روزهاي سال

 

به حرفهايت گوش خواهم داد

 

هم بازيت مي شوم

 

گاهي اوقات مي گذارم كه برنده شوي

 

در كنارت مي مانم

 

در ان زمان كه اهنگ نبرد كني در كشاكش مبارزه با زندگي

 

برايت دعا مي كنم

 

مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم

 

كه تا كنون داشته اي

 

امروز ، فردا و فرداهاي ديگر

 

تا اخرين لحظه حياتم

 

مي پرسي چرا ؟!

   

زيرا تو نيز برايم بهترين دوستي هستي كه تا كنون داشته ام !

  

زیرا تو فرشته ناز منی...

 

                                            صدای دوست را شنیدم

 

آنگاه که احساسم عشق را می نگریست

 

و من در آن لحظه چه عاشق بودم . . .

 

 


+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:30  توسط   | 
خدایا :

جسم من دشتی است که بذر نیکی در آن می کارم

و با نام تو آن را آبیاری می کنم تا گل عطر آگین حضورت در قلبم بروید...

خدایا:

چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند

عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم

فقط میدانم............

که معبود این دل خسته هستی و اگر دیده از من بر گیری

خواهم مرد...


+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 1:9  توسط شقــــایــــــــق  | 
دختر و بهار

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز ميگشود دو چشمان بسته را
ميشست كاكلي به لب آب تقره فام
آن بالهاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
 اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود


+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 0:49  توسط ســــــامـــــــان  | 

هميشه حواسم به بي صبري اين دل ساده بود!
نه وقتي براي رج زدن روزهاي رد شده داشتم،
نه حتا فرصتي
كه دمي نگاهي به عقربه ثانيه شمار ساعت بيندازم!
با آرزوهاي آنور ِ ديوار زندگي كردم!
با خوابهاي برباد رفته!
منتظر بودم روزي بيايد،
كه همه در خيابان به يكديگر سلام كنند،
چراغ ِ تمام چهار راهها سبز مي شود
و همسايه ها،
خواب ِ پرايد ِ سفيد و موبايل بدون ِ قسط
و كابوس ِ چك برگشتي نبينند!
چاقو تيز كن ها بادكنك بفروشند
و سر و كله تو
از آنسوي سايه سار فانوسها پيدا شود!
هنوز هم منتظرم!
از گريه هاي مكررم خجالت نمي كشم!
سكوت بيمارستان ِ بيداري را رعايت نمي كنم!
كاري به حرف و حديث اين و آن ندارم!
دِكارت هم هر چه مي خواهد بگويد!

من خواب مي بينم،
پس هستم! ؟


+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 3:24  توسط   | 
کو خوبی      کدوم مهر       ما که چیزی ندیدم

از این دنیای شیرین فقط سختی چشیدیم

کدوم بخت            کدوم شانس        ما که شانسی نداریم

داریم پشت سر هم همش غیبت میاریم

ما خون جگر خوردیم  و سوختیم و ساختیم

به جرم زنده بودن همه هستی رو باختیم

آخه از تو چه پنهون دلم دست خودم نیست           

دیگه این چشم اون چشمی که عاشقش شدم نیست


+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 3:4  توسط ســــــامـــــــان  | 

افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم

آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم

و بعد براي آن چه از دست رفته آه مي کشي


+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:56  توسط ســــــامـــــــان  | 

از زندگی متنفرم / اما تو را دوست دارم
می خوام برم / ولی موندن رو دوست دارم
می خوام از یادم بری / ولی یادت رو دوست دارم
می خوام خوشحال باشم / اما غم تو رو هم دوست دارم
می خوام زندگی کنم / اما مرگ رو هم دوست دارم
می خوام با تو باشم / اما تو من رو نمی خوای
می خوام بهم بگی برو بمیر / اما تو این رو هم از من نمی خوای
می خوام بگم که رفتی / ولی چطور وقتی تو هستی؟؟؟


+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:52  توسط ســــــامـــــــان  |