تبليغاتX
ميـميـرم بــــرات
بـراي خواب معصومانه عشـق كمـك كن بستـري از گـل بسازيـم


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:35  توسط شقــــایــــــــق  | 
 

   اگه دلم تنگ ميشه خيلي برات منو ببخش

 

   اگه نگام گم ميشه تو شهر چشات، منو ببخش...

 

    منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو مي شمارم

 

    منوببخش اگه پيش همه، بهت ميگم دوست دارم...

 

    منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم

 

    منو ببخش اگه شبا، فقط تو رو خواب مي بينم...

 

    منو ببخش اگه تو رو مي سپارمت دست خدا

 

    اگه پيش غريبه ها، بجاي تو ميگم شما...

 

   منو ببخش اگه واسه چشمهاي تو خيلي كمم

 

    تو يه فرشته اي و من خيلي باشم يه آدمم...

 

    منو ببخش اگه فقط ميخوام بشي مال خودم

 

     ببخش اگه كمم ولي، زيادي عاشقت شدم...

 

 


 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:18  توسط شقــــایــــــــق  | 

 اي كسي كه از نگاهت مي ميرم
اي كسي كه با تو آروم مي گيرم
من رو با وجودت آرامش بده
قلبتو با قلب من سازش بده
نزار تا بي تو دلم تنها بمونه
چيزي جز يادت برام باقي نمونه
با حضورت آسمونو آبي كن
هوا رو با اون نگات آفتابي كن
اي عزيزم
بهترينم
با تو من........عاشقترينم

 چشم به راه تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

زندگی زخم و تو مرحم من
زندگی شوق گناه دل من
زندگی لذت بوئیدن تو
زندگی عطر وجود عاشقت
زندگی حسن نگاه صادقت
زندگی غم واسه نبودنت
زندگی شوق واسه رسیدنت
زندگی حرف دلت رو خوندن
شایدم حسرت و تنها موندن
زندگی شاید همش ساز و نواست
زندگی هر چی که هست باید که ساخت

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 23:23  توسط ســــــامـــــــان  | 

 

شمع بود اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود
مردم گغتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختد و شمعها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور شمعی که نسوزد شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد عاشق نیست.
شب بود خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا ددور بود.
شمع خدا پروانه می خواست . لیلی پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزدزیرا شمع ها زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمیسوزد لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 21:44  توسط ســــــامـــــــان  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 21:34  توسط ســــــامـــــــان  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 21:0  توسط ســــــامـــــــان  | 

سلام مهربون!

خوشحالم كه راه افتادي و شروع كردي.

و مي خوام بدوني اين راه فقط با عشق رنگ پيدا ميكنه و جلا مي گيره. و ميخوام بدوني

هر كسي به شكل خودش عشقش رو به ديگران هديه ميده و مي خوام بشي جاذب عشق

تا بتوني خوب خوب عشقت رو به ديگران هديه بدي.

يه روزي پدري ديد دختر كوچولوش قسمتي از كاغذ ديواري خونه رو كنده و داره اونو

دور جعبه اي مي پيچه! پس در اوج عصبانيت اونو تنبيه كرد كه چرا اين كارو كرده؟!

روز بعد روز قشنگ پدر بود،واسه همين دختر كوچولو با يه لبخند مليح،همون جعبه اي

كه با كاغذ ديواري كادو شده بود رو به پدر داد و گفت: " بابايي جونم ، روزت مبارك!"

و اشك پهناي صورت دختر و پدر رو پوشوند...

مرد،شرمسار كادو رو باز كرد و در كمال تعجب ديد كه چيزي توي جعبه نيست! و باز

كنترلش رواز دست داد وفرياد زد:" تو نميدوني جعبه ي خالي رو به كسي هديه نميدن؟!"

دختر با بغض گفت:

" ولي بابا جون جعبه كه خالي نيست!يه بوسه خوشگل واسه ي شما گذاشتم اين تو!"

پدر كه متحير و شرمنده بود،دخترش رو بغل كرد و بوسيد و در حالي كه اشك امانش

نمي داد،اونو رها كرد و رفت تو اتاق. چندي بعد حادثه اي جان دختر كوچولو رو گرفت،

و پدر تا زماني كه زنده بود،جعبه را از كنار خودش دور نمي كرد! وهرگاه ناراحت ميشد

بوسه اي خيالي ازدرون آن بر مي داشت وبه ياد عشق پاك وزلال دخترش آرام مي گرفت

و اشكهايش جاري مي شدو به خود مي گفت : " كاش وقتي تنبيهش ميكردم،فقط يه نگاه به

چشمهاي معصومش كرده بودم تا برق عشق رو تو اونها مي ديدم و..."

آره عزيز دلم! تو دنيايي هم كه ما زندگي مي كنيم ، دا يم جعبه هاي طلايي سرشار ازعشق

از طرف عزيزامون به ما هديه داده ميشه!

و بايد بدونيم سفر موفقيت ،بي عشق،معنا و مفهومي نداره . پس عشق رو ببنيم، بفهميم، بپذيريم،

ازش لبريز و سرشار بشيم و با همه ي وجود و بي انتظار به هم هديه اش كنيم...

 


+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:19  توسط شقــــایــــــــق  | 

تا تو هستی عشق هم اينجاست اين جا پيش من
تا تو هستی عشق آيين است و رسم و کيش من
تا تو هستی سهم من از اين جهان ديوانگی است
تا تو شمعی کار من تا انتها پروانگی است
تا تو هستی آن دلی بايد که يکسر خون شدن
تا تو ليلايی خوشا تا بی کران مجنون شدن
عالمی گويند تنها بوده ای در اوج غم
نيستی تنها تو ای زيبای من تنها منم

 

ببين چه مي كشد دلم هميشه انتظار تو
وآه مي كشد دلم خوشا دمي كنار تو
ببين چگونه لحظه ها سياه وسرد و بي صدا
عبور مي كند ومن هميشه بي قرار تو
نشسته ام به انتظار به انتظار ديدنت
بيا بپرس از دلم چگونه شد دچار تو
اگر به افتخار تو سروده ام دو بيت شعر
يكي براي داغ دل . يكي به افتخار تو


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23:44  توسط ســــــامـــــــان  | 

 

باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است
زندگي بدون تو خارج از تصور است
پرسه اي كه ميزنم اوج دل گرفتگيست
خنده اي كه ميكنم از سر تظاهر است
بي وساطت تو اي ابي هميشگي
بين اب و اينه سايه تنفر است
از جداره هاي خواب آفتاب من بتاب
زير سايه زيستن واقعا نفس بر است
باز هم در اينه خيره ميشوم ولي
باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23:36  توسط ســــــامـــــــان  | 
 

 

گفتند: شكست يعني تو يك انسان در هم شكسته اي!

 

گفت: نه! شكست يعني من هنوز موفق نشده ام.

 

 

گفتند: شكست يعني تو هيچ كاري نكرده اي!

 

گفت: نه! شكست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.

 

 

گفتند: شكست يعني تو يك آدم احمق هستي!

 

گفت: نه! شكست يعني من به اندازه كافي جرات و جسارت نداشته ام.

 

 

گفتند: شكست يعني تو ديگر به آن نمي رسي!

 

گفت: نه! شكست يعني من بايد از راهي ديگر به سوي هد فم حركت كنم.

 

 

گفتند: شكست يعني تو حقير و نادان هستي!

 

گفت: نه! شكست يعني من هنوز كامل نيستم.

 

 

گفتند: يعني تو زندگيت را تلف كرده اي!

 

گفت: نه! شكست يعني من بهانه اي براي شروع كردن دارم.

 

 

گفتند: شكست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!

 

گفت: نه! شكست يعني من بايد بيشتر تلاش كنم...


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 23:28  توسط شقــــایــــــــق  |