مگه بچگيتو ازيادبردي،كه وقتي يه عروسك يا يه ماشين پشت ويترين اسباب بازي فروشي چشمتو ميگرفت هيچ منطقي پاهاي مصممتو واسه گذشتن ازاون خواسته مردد نمي كرد.
تواون عروسك ياماشين رومي خواستي،اون طورمي خواستي كه هيچي منصرفت نمي كرد. اون طورپاش وامي ستادي كه صاحب اول وآخرش خودت بودي. چطوراون لحظه،نميشه و نميتونم و حالابعدپدرومادرت رونمي فهميدي و قبول نمي كردي؟ اون طور اونو مي خواستي كه نشدن برات بي معني بود.تكون نخوردن وسفت وسخت ايستادن و پا فشاريت جلوي اسباب بازي تالحظه اي كه بهش برسي رواز يادبردي؟چطوريادت رفته خواستن،نتونستن رونمي پذيره.اشتياق رسيدن به يه آرزوي قلبي نتونستن ونشدن نمي فهمه.خواستن فقط يه معني داره اونم تونستنه. چطورشد كه امروز بدون اينكه متوجه بشيم نخواستن روبانتونستن عوضي گرفتيم؟چون به درستي پي نبرديم اونجا كه نتونستيم به سبب اين بوده كه واقعانخواسته بوديم .
اگه فقط بخواي و باوركني كه بهش ميرسي كل قانونمندي هاي كائنات باتوهمسو ميشه،خواستن به تونيرووانرژي ميده كه تموم درهاي بسته روبه روت بازميكنه وتوروبا تلاشي تجهيزميكنه كه با قدرتي عظيم فقط رويه نقطه متمركز شده وبي شك توروبه كاميابي ميرسونه.مهم ايمان واعتقادت به خواستته،خواستن رؤيايي كه فكر رسيدن بهش،عشق و تقلاو تلاش رودرتوزنده وصدبرابرمي كنه.همون كه تورومشتاق تلاش ميكنه...
اگه چيزي توروبه تلاش كردن تشويق ميكنه همون شعله داغ اشتياقه،ديگه مانعي تورونمي ترسونه.هيچ نگراني دلت رونمي لرزونه. همه خواسته هات توي يه هدف جمع مي شه،اون هدف اولويت اول وشماره يكي كه همه چيزتابع اونه،واگه چيزي هست كه اينطوري مي خوايش و اينقدربرات عزيزه،هيچي مانع رسيدن توبه اون نمي شه. هيچ قدرتي تاب ايستادن مقابل خواسته قلبي تورونداره. اگه عشقت به آرزووهدفت دراون حدمتعالي وبالاي خودشه،اگه آرزوي رسيدن به خواسته ات اون طورتو روبي تاب وبي قرارمي كنه كه شب وروزبهش فكر ميكنه، ازهمين حالا توروميبينم كه به خواسته ات رسيدي واگه بهش نرسي،مقصر فقط خودتي...
ادامه در پست بعدی...


قد يه عالمه گريه... قد يه عالمه انتظار...
خسته شدم... از انتظارهاي گاه و بيگاه...
پي هيچ... شايد به انتظار يه چيزي كه ميشه منتظرش بود...
يه چيزي كه ارزشش رو داشته باشه... خسته شدم...
از تصوير بيرنگ و كمرنگ خودم روي شيشه بدم مياد...
خيلي وقته كسي به خونه دلمون سر نزده...
مدتهاست سوت و كور يه گوشه افتاده و انگاري هيچ جاده اي به درش منتهي نميشه...
پشت پنجره هاش يه عالمه خاك جمع شده...
آره... يه عالمه... قد همه ي دلتنگيهام... دلم گرفته... قد تمام اشكاي نريخته...
قد تمام برگاي زرد و خشك پاييز كوچمون... شايد بيشتر... شايدم كمتر... دلم گرفته...
قد تمام شايدهاي زندگيم... چندتاس؟... يكي؟... دوتا... نه!... بيشتره... خيلي خيلي بيشتره...
قد همه دل تنگيهام... دلم از اون خونه هاي قديمي ميخواد... با يه حوض آبي وسطش...
چندتا ماهي سرخ و كوچولو توش... يه درخت انار كنج باغچه... يه حياط پر از گلاي رز ...
يا هر گل ديگه اي... يه جايي كه بشينيم با همديگه انار رو دون كنيم و بخوريم...
يه جايي كه نه اونور پنجرش اضطراب باشه و نه اينور پنجرش انتظار...
تو هم دلت بدجور لك زده واسه يه همچين جايي... هرچند... ميون من و تو و اون خونه يه خيابون پر از شب راهه...
پس بيخود بهونه نيار... گله اي داري به زمان بگو... به ساعت... يا يه چيزي مثل اينا... اصلا به من چه!... به هر كسي كه ميخواي بگو!... چه فرقي ميكنه؟!... چه ساعت باشه...
چه زمين... چه آسمون... دلم ميخواد واسه چند دقيقه بالهاي يه پرنده رو قرض ميگرفتم و ميرفتم هوا... آخه خيلي دوست دارم ببينم از اون بالا زمين چه شكليه...
ميخوام ببينم از اون بالا كه نگاه ميكني روي زمين هم ستاره پيدا ميشه... شايد اصلا ستاره هاي تو آسمون نقاشي باشن!... شايدم عكس ستاره هاي تو زمين هستش كه افتاده تو آسمون!...
آسمون چيه مگه؟!... يه حوض بزرگ پر از آب كه انگاري قطره هاي آبش رو با منگنه به سقف دنيا چسبونده باشن تا آبيهاي خيسش نريزه پايين...
گاهي وقتا ...

حتما
حتما تا حالا برات پيش اومده كه چيزي رو از ته دلت و با تمام وجودت بخواي. آرزويي كه ذره ذره وجودت نيازبه داشتنش وفرياد ميزنه.همون آرزويي كه به خاطرش مي تپه. به اميدرسيدن بهش نفس مي كشي،تو روياهات هميشه دنبالشي. همون رويايي كه بزرگترين اميدته.قشنگترين روياي تو،روياي سوگلي تو،بالاترين اميدت واسه زنده موندن،بالاترين دليلت واسه تلاش كردن.
همون چيزي كه اگه بدوني يك ساعت از عمرت مونده،تمام آرزوت اونه كه بهش برسي،خواستني از جنس آتش اشتياق،سوزان وملتهب. مثه نيازيه ماهي به آب براي حيات.عين نياز زندگي به اميدبراي نبريدن وتلاش. حسي كه تو رو به ادامه دعوت مي كنه،تشويقت ميكنه و بهت انرژي ميده. چيزي كه براي خواستنش ترديد نداري، اون طورمي خوايش كه نرسيدن بهش برات زجره،رنجه، عذابه. ورسيدن بهش واست بالاترين شوق و لذتي كه مي توني تصور كني.
هر چيزي يه بهايي داره،بهاي خواستن توچقدره؟چقدر؟چه بهايي واسه دريافت خواسته ات حاضري بپردازي؟ازچه چيزارزشمندوعزيزي واسه رسيدن بهش ميگذري و مايه مي ذاري؟واسه رسيدن به همون روياي شيريني كه نمي توني فراموشش كني،نمي توني جاشوباهيچي پركني.اون چيز مقدس و عزيزي كه قلب و روح وجسم وتموم وجودت خواهش رسيدن به اون خواسته است، چندبار نا خواسته تو محاصره ابرهاي ترديدونااميدي صدايي توگوشت زمزمه كرده،افسوس،حيف كه نمي شه،كاش ممكن بود،اماممكن نيست.همون صدايي كه گاهي جرات تلاش و تجربه ثمره تلاشتوازت ميگيره ويه روزممكنه به خودت بيايي وببيني،تحت تاثيراون صداي ناخونده،تواز يادبردي،خواستني كه ازعمق وجودباشه،نتونستن ونشدن سرش نمي شه... ادامه در پست بعدی


این کارت پستال رو یکی از دوستام به مناسبت تولدم بهم داده
منم به احترامش گذاشتمش تو سایت تا همیشه به یادش باشم
ازش خیلی ممنونم

کانون محبت حسین(ع) است.



چشم دل دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو سخت گـــــــــران است هنوز
انقدر مهرو وفا بر همــــــــــــــگان کردی تو
نام نیکت همه جـــــــــا ورد زبان است هنوز








