تبليغاتX
ميـميـرم بــــرات
بـراي خواب معصومانه عشـق كمـك كن بستـري از گـل بسازيـم

هر چه خواسته تو متعالي و بزرگتر باشه،بايد بهاي بيشتري رو براش بپردازي.پس اگه به خواسته ات نرسيدي،يا اونقدر برات ارزش نداشته و نمي خواستيش كه همپاي بهاش براش خرج كني و سختي و رنجش رو واسه رسيدن به گنجش به جون بخري،يا توروزمرگي و بطالت زير خروارها يأس و ترس دفنش كردي وواسه تبرئه خودت وقتي يادش افتادي فقط سري از افسوس تكون دادي و گفتي: افسوس كه رؤياي من شدني نبود.

يادت باشه هيچ قدرتي غيرازخودت،نمي تونه مانع رسيدن به خواسته ات باشه.وقتي با بي رحمي به نا اميدي و يأس اجازه ميدي رؤياتوازت بدزده و با خودش ببره،فقط خودت واسه دفاع از رؤيات جلوي ترسهات نمي ايستي،از كي توقع داري برات اينكاروبكنه؟وقتي اون خواسته برات اونقدر ارزشمند نبوده كه بهاي لازم رو بپردازي چطوري توقع داري اونو به رايگان و به سادگي طعم شيرين رسيدن به آرزوي قلبيتو بچشي؟

و چه غم انگيزوتلخه كه يه عمر فقط بخاطر ترس تو زندگي درجابزني كه اصلا دوستش نداري،اون زندگي اي كه با روحيات و خواسته هاي تو هيچ تناسبي نداره و فقط به خاطر اينكه جسارت تركش رو نداري،به خاطر اينكه جسارت كنار گذاشتن ترستو از ياد بردي و به طعم تلخ اشتباه عادت كردي،تحملش مي كني...

كي يادت داد معني زندگي محدود به تكرار عادت هاست؟آخرش چي؟ جاذبه اين تكرارهاي بي اراده حداكثرتا چند سال ديگه دوام داره؟ بالاخره تاريخ انقضاي اونم ميرسه. گاهي به سبب ترسي كه بهش چسبيديم حتي متوجه نيستيم ترس از يه اتفاق ممكنه خيلي وحشتناكترو زجرآورتر از رخداد اون اتفاق باشه. مثه يه عمر تحمل رنج واقعي به خاطر ترس از رنج احتمالي آينده كسي چه مي دونه اگه با تموم وجودت براي رسيدن به رؤيات تلاش كني چي پيش مياد؟يه نگا به ديروزت بنداز اگه راضيت كرد، جا پاي ديروزت بذار،اگه غمگين و پشيمونت مي كنه،اگه اونقدر رنجت ميده كه حتي دلت نمي خواد به مرورش برگردي،ديگه اشتباه ديروزرو تكرار نكن،اگه ديروزت و امروزت و فردات تو سياهي غم و غصه مثل همند،كوتاهي از خودته كه هنوز به خودت نيومدي و هوشيار نشدي و نخواستي تا بتوني به بهترين،تغييرش بدي.

زندگي بي لطفي كه فقط از سرعادت به تكرارش مشغولي ارزش زندگي كردن داره...؟

تنها فاصله تو با بزرگترين رؤياهاو عزيزترين آرزوهات فقط خواست و اراده خودته،چون خواسته عميق و قلبي تو به پشتوانه بيشترين تلاشت عامل شكوهمندترين تغييرات مثبت زندگيته،تاكي نرسيدن به آرزوهاي قشنگتو گردن نتونستن ها مي اندازي؟ كافيه با خودت رو راست باشي و كلاهتو قاضي كني ببيني نخواستي يا نتوانستي...! ؟                                                                                 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:11  توسط شقــــایــــــــق  | 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع
اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند
و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وفتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 22:59  توسط ســــــامـــــــان  |