تبليغاتX
ميـميـرم بــــرات
بـراي خواب معصومانه عشـق كمـك كن بستـري از گـل بسازيـم

چشمانم را
به اين خيابان ساكت و بي انتها
دوخته ام
من هنوز منتظر آن رهگذرم
اويي كه چون گذر آب روان
از چشمانم جاري شد
و بذر غم را به رگهايم پاشيد
در اين سكوت سرد
باد با درختان هم آوا
زوزه مي كشد
آسمان نيز
رنگ ماتم گرفته است
گاه ديگر
بغض خاكستريش را مي شكند
و چون باران سيل آسا
اشك مي ريزد
برگها ضجه مي زنند
گويي آنها با نگاهي پريشان
وهم غروبي را مي نگرند
آنها مي دانند كه قلب من تنها
به اميد او مي تپد
ولي من هنوز اشك را
با خود زنداني كرده ام
و اين خيابان بي انتها
با صدايي غمگين
مرا به اميد مي خواند
و من هنوز با هزاران اميد
به آن سر نا پيداي خيابان مي نگرم
كاش لحظه اي باز
آمدنت را
از دور دست ها ببينم!!!!!

 

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:56  توسط ســــــامـــــــان  | 

 

يادم نرفته است
گفتي : از هراس باز نگشتن
گفتي : پيش از غروبِ بادبادكها برخواهم گشت
گفتي : طلسم تنهايي تو را
با وردي از آواي آسمان خواهم شكست
ولي بازنگشتي
و ابر بي بارانِ بغضهاي پياپي با من ماند
بي مرزيِ اين همه انتظار با من ماند
بي تو ؛ من ماندم و الهه شعري كه مي گويند
شعر تمام شاعران را انشاء مي كند
هر شب مي آيد
چشمان منتظرم را خيس گريه مي كند و مي رود
امشب ؛ اما در اتاق را بسته ام
تمام پنجره ها را بسته ام
بگذار الهه شعر
به سروقتِ شاعران ديگر اين دشت برود
من مي خواهم خودم برايت بنويسم
مي بيني ؟
ديگر كارم به جوانبِ جنون رسيده است
مي ترسم وقتي كه از اين هجرت بي حدود برگردي
ديگر نه شعري مانده باشد ؛ نه شاعري
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم
به جاي تو دلواپس شوم
حتي به جاي تو برسم
چون هميشه كنار مني
كنارم هستي اما .......


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 3:48  توسط ســــــامـــــــان  |