تبليغاتX
ميـميـرم بــــرات
بـراي خواب معصومانه عشـق كمـك كن بستـري از گـل بسازيـم

                   الا بذكرالله تطمئن القلوب

 

فرارسيدن ماه قرآن ،ماه يكتاپرستان،ماه عدالت جويان ، ماه علي وماه عاشقان برشماهمراهان هميشگي مبارك.

 

سلام دوستان هميشه همراه. اميدوارم نماز و روزه هايتان قبول درگاه حق تعالي قرار گرفته باشد و اين دوستان كوچك خودتون رو هم از دعا فراموش نكرده باشيد.

از شما و سامان عزيز معذرت ميخواهم اگرنتونستم درطول اين مدت بهتون سربزنم كمي گرفتاري و دغدغه هاي شخصيم مانع از اين كار شده بود. اميدوارم به حساب كم لطفي من نگذاريد چرا كه همواره به يادتون بودم. از سامان عزيز هم ممنونم كه جاي خالي من رو پر كرده بود و با مطالب زيبا و خوبش نمي گذاشت وبلاگمون دچار ركود بشه...

اگر اجازه بديد مطلبي رو واستون گذاشتم كه واسه خودم خيلي تاثير گذار و زيبا بود . اميدوارم خوشتون بياد.انشاءالله...

 

                                           گنجشك و خدا   

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتندو خدا هر بار به فرشتگان خوداين گونه مي گفت:« مي آيد؛ من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنودويگانه قلبي ام كه دردهايش را درخود نگه مي دارد .» وسرانجام گنجشك روي شاخه اي ازدرخت  دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:«با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست.»

گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم ،آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بيموقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.

سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت:« ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تواز كمين مارپر گشودي.»                     گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت:«و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي .» اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

من تو بدترين لحظات زندگيم بودم و واقعا به اين جمله اعتقاد راسخ آوردم...

خدا گر ز حكمت ببندد دري                          زرحمت گشايد در ديگري

                                   

                                  


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:15  توسط شقــــایــــــــق  |