تبليغاتX
ميـميـرم بــــرات
بـراي خواب معصومانه عشـق كمـك كن بستـري از گـل بسازيـم

دوباره سكوت

دوباره تنهايي

دوباره من و يك دنيا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است

به اندازه غم يك گل پژمرده به اندازه

سوز و تب يك دشت باران نخورده به اندازه اندوه مرغي تو قفس

دوباره صورتم نم اشك را حس كرد

دوباره باران را به انتظار نشسته ام

دوباره درد را به مداوا نشسته ام

دوباره دلشوره به دل نهفته ام

دوباره ميخوام بسوي تو بيايم

دوباره دلم هواي تو را كرده

دوباره دلم هواي تو را كرده


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:46  توسط ســــــامـــــــان  | 


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:44  توسط ســــــامـــــــان  | 

 

بي تو دلم گرفته با من نمانده حالي

با من غريبه گشتي بعد از گذشت سالي

وقتي كه سهم من شد يك انتظار كهنه

چشمم دگر ندارد اشكي به آن زلالي

عمري سوال كردم تنهايي خودم را

همواره شد جوابم آه و سكوت و لالي

حالا كه دور دورم از پرتو نگاهت

در قلب من دوباره جايت شده چه خالي

آه اي مسافر من سهم من از وجودت

يك بغض كهنه گشته با شكلكي خيالي


+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:27  توسط ســــــامـــــــان  |