
كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
كه چنین گاه به گاه
میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !
می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !
راز زیبایی مژگان سیاه
در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !
و سرودن از تو
با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم كتمان است !
كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
رنج اندوه كدامین خواهش
نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟
نغمه زرد كدامین پاییز ...
غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟
كاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟
كه چنین مبهوتم ....
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!
با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم !!!
آه ای میكده ام !!!
گاه بیداری را
از من و بیخبری هیچ مخواه !
كه من از مستی خود هشیارم !
كاش میدانستی ... به چه می اندیشم !!!
كاش میدانستی!!!!
كاش ...


دوباره سكوت
دوباره تنهايي
دوباره من و يك دنيا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است
به اندازه غم يك گل پژمرده به اندازه
سوز و تب يك دشت باران نخورده به اندازه اندوه مرغي تو قفس
دوباره صورتم نم اشك را حس كرد
دوباره باران را به انتظار نشسته ام
دوباره درد را به مداوا نشسته ام
دوباره دلشوره به دل نهفته ام
دوباره ميخوام بسوي تو بيايم
دوباره دلم هواي تو را كرده
دوباره دلم هواي تو را كرده




بي تو دلم گرفته با من نمانده حالي
با من غريبه گشتي بعد از گذشت سالي
وقتي كه سهم من شد يك انتظار كهنه
چشمم دگر ندارد اشكي به آن زلالي
عمري سوال كردم تنهايي خودم را
همواره شد جوابم آه و سكوت و لالي
حالا كه دور دورم از پرتو نگاهت
در قلب من دوباره جايت شده چه خالي
آه اي مسافر من سهم من از وجودت
يك بغض كهنه گشته با شكلكي خيالي


اشک هایم را ببین سرد است و بی جان نازنین
باختم خود را به چشمان تو آسان نازنین
باز جریان تمام لحظه هایم با تو است
تا ته این کوچه گردی های حیران نازنین
کاش بودی تا ببینی در هجوم بی کسی
باز می خوانم تو را با چشم گریان نازنین
بی تو بودن مرگ من در وحشت تاریکی است
همچو برگی در میان خشم طوفان نازنین
پشت حسرت های سوزان دلی پر تاب و تب
کلبه ای اینجاست دور افتاده ، ویران نازنین
با دو دست شوق ، قلبم کاش میشد می نوشت
پشت پلکت قصه ای از عشق پنهان نازنین
ساده و بی پرده گفتم پر ز احساس وجود
دوستت دارم ، نمی گردم پشیمان نازنین
با تو لبریز از غزل هایی همه پر رمز و راز
بی تو اما واژه هایم رو به پایان نازنین
حرف بسیاران برایم هیچ اما خود بگو
چیست من را پوکی این عشق تاوان نازنین ؟
دست بی منت بکش بر بال تنهایی من
می تپد قلبش ولی زخمی و بی جان نازنین
گرچه در فکرت اسیرم ، عاشقانه می رهم
خود شکستی بر دل من قفل زندان نازنین
کاش با نور تو مهتابی ترین مستی من
آسمان تیرگی می شد درخشان نازنین
کاش می گفتی کنون با من که هستم پیش تو
ختم می کردی تو این شعر پریشان نازنین


کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست!


راستش هر جا رفتم نتونستم درد دل کنم...
اینجا بهترین جای درد دله...جایی که یه روزی با عشق ساختمش...
ساختمش که همه غمام رو بریزم توش...
کجا بهتر از اینجا...جایی که باهاش خیلی خاطره دارم...
حالا که تنها شدم تو میشی بهترین دوستم...
با آهنگی که داری آرومم میکنی...
همه غمایی که من دارم تو هم داری...
پس بهتره که باهم باشیم این چند روزه رو...
فقط مواظب باش کسی رو ناراحت نکنیا...
چون تو منی...
ومن بازم برای یک نفر مینویسم و تا وقتی من زنده ام
تو نیز زنده ای و باید با هم آواز دل سر بدیم...
ممنونم ازت مشکی من...
بذار برن بذار همه برن بذار تنهای تنها بشی
تنهایی رو دوست دارم
تنهام بذارید میخوام راحت بمیرم


چشمانم را
به اين خيابان ساكت و بي انتها
دوخته ام
من هنوز منتظر آن رهگذرم
اويي كه چون گذر آب روان
از چشمانم جاري شد
و بذر غم را به رگهايم پاشيد
در اين سكوت سرد
باد با درختان هم آوا
زوزه مي كشد
آسمان نيز
رنگ ماتم گرفته است
گاه ديگر
بغض خاكستريش را مي شكند
و چون باران سيل آسا
اشك مي ريزد
برگها ضجه مي زنند
گويي آنها با نگاهي پريشان
وهم غروبي را مي نگرند
آنها مي دانند كه قلب من تنها
به اميد او مي تپد
ولي من هنوز اشك را
با خود زنداني كرده ام
و اين خيابان بي انتها
با صدايي غمگين
مرا به اميد مي خواند
و من هنوز با هزاران اميد
به آن سر نا پيداي خيابان مي نگرم
كاش لحظه اي باز
آمدنت را
از دور دست ها ببينم!!!!!


يادم نرفته است
گفتي : از هراس باز نگشتن
گفتي : پيش از غروبِ بادبادكها برخواهم گشت
گفتي : طلسم تنهايي تو را
با وردي از آواي آسمان خواهم شكست
ولي بازنگشتي
و ابر بي بارانِ بغضهاي پياپي با من ماند
بي مرزيِ اين همه انتظار با من ماند
بي تو ؛ من ماندم و الهه شعري كه مي گويند
شعر تمام شاعران را انشاء مي كند
هر شب مي آيد
چشمان منتظرم را خيس گريه مي كند و مي رود
امشب ؛ اما در اتاق را بسته ام
تمام پنجره ها را بسته ام
بگذار الهه شعر
به سروقتِ شاعران ديگر اين دشت برود
من مي خواهم خودم برايت بنويسم
مي بيني ؟
ديگر كارم به جوانبِ جنون رسيده است
مي ترسم وقتي كه از اين هجرت بي حدود برگردي
ديگر نه شعري مانده باشد ؛ نه شاعري
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم
به جاي تو دلواپس شوم
حتي به جاي تو برسم
چون هميشه كنار مني
كنارم هستي اما .......

باسكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم


سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند


کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم


دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع
اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند
و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وفتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد


قد يه عالمه گريه... قد يه عالمه انتظار...
خسته شدم... از انتظارهاي گاه و بيگاه...
پي هيچ... شايد به انتظار يه چيزي كه ميشه منتظرش بود...
يه چيزي كه ارزشش رو داشته باشه... خسته شدم...
از تصوير بيرنگ و كمرنگ خودم روي شيشه بدم مياد...
خيلي وقته كسي به خونه دلمون سر نزده...
مدتهاست سوت و كور يه گوشه افتاده و انگاري هيچ جاده اي به درش منتهي نميشه...
پشت پنجره هاش يه عالمه خاك جمع شده...
آره... يه عالمه... قد همه ي دلتنگيهام... دلم گرفته... قد تمام اشكاي نريخته...
قد تمام برگاي زرد و خشك پاييز كوچمون... شايد بيشتر... شايدم كمتر... دلم گرفته...
قد تمام شايدهاي زندگيم... چندتاس؟... يكي؟... دوتا... نه!... بيشتره... خيلي خيلي بيشتره...
قد همه دل تنگيهام... دلم از اون خونه هاي قديمي ميخواد... با يه حوض آبي وسطش...
چندتا ماهي سرخ و كوچولو توش... يه درخت انار كنج باغچه... يه حياط پر از گلاي رز ...
يا هر گل ديگه اي... يه جايي كه بشينيم با همديگه انار رو دون كنيم و بخوريم...
يه جايي كه نه اونور پنجرش اضطراب باشه و نه اينور پنجرش انتظار...
تو هم دلت بدجور لك زده واسه يه همچين جايي... هرچند... ميون من و تو و اون خونه يه خيابون پر از شب راهه...
پس بيخود بهونه نيار... گله اي داري به زمان بگو... به ساعت... يا يه چيزي مثل اينا... اصلا به من چه!... به هر كسي كه ميخواي بگو!... چه فرقي ميكنه؟!... چه ساعت باشه...
چه زمين... چه آسمون... دلم ميخواد واسه چند دقيقه بالهاي يه پرنده رو قرض ميگرفتم و ميرفتم هوا... آخه خيلي دوست دارم ببينم از اون بالا زمين چه شكليه...
ميخوام ببينم از اون بالا كه نگاه ميكني روي زمين هم ستاره پيدا ميشه... شايد اصلا ستاره هاي تو آسمون نقاشي باشن!... شايدم عكس ستاره هاي تو زمين هستش كه افتاده تو آسمون!...
آسمون چيه مگه؟!... يه حوض بزرگ پر از آب كه انگاري قطره هاي آبش رو با منگنه به سقف دنيا چسبونده باشن تا آبيهاي خيسش نريزه پايين...
گاهي وقتا ...


این کارت پستال رو یکی از دوستام به مناسبت تولدم بهم داده
منم به احترامش گذاشتمش تو سایت تا همیشه به یادش باشم
ازش خیلی ممنونم


چشم دل دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو سخت گـــــــــران است هنوز
انقدر مهرو وفا بر همــــــــــــــگان کردی تو
نام نیکت همه جـــــــــا ورد زبان است هنوز

پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش
من رسيدم روبه آخر تو بيا شروع من باش
شب واز قصه جدا كن چكه كن رو باور من
خط بكش رو جاي پاي گريه هاي آخر من
...
اسمتو ببخش به لبهام بي تو خاليه نفسهام
خط بكش رو باور من زيرسايبونه دستام
خواب سبز رازقي باش عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخيه شب تو طلوع زندگي باش
...
پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش
من رسيدم روبه آخر تو بيا شروع من باش
شب واز قصه جدا كن چكه كن رو باور من
خط بكش رو جاي پاي گريه هاي آخر من
...
من پر از حرف سكوتم خاليم رو به سقوطم
بي تو و آبي عشقت تشنه ام كوير لوتم
نمي خوام آشفته باشم آرزوي خفته باشم
تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
...
پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش
من رسيدم روبه آخر تو بيا شروع من باش
شب واز قصه جدا كن چكه كن رو باور من
خط بكش رو جاي پاي گريه هاي آخر من




بي تو تنهايم اما اين تنهايي زيباست
.بي تو باري از غصه بر دوش دارم ،
هرسو كه مي روم آن را با خود مي برم تا به ديگران نشان دهم
.اما ... اما ... مگر مي شود خاطرات تو را به كسي نشان داد
مگر مي شود از تو دم زد
.تو بهترين بودي براي من و خاطراتت زيباترين چيزهاي كه
من از دنيا دارم
. .
دوست دارم تو را تنگ در آغوش بگیرم و
تمام دلتنگی هایم را با شعر هایم به سرزمین چشمانت هدیه کنم .
دوست دارم شبنم های دلواپسی ام را روی گونه هایت جاری سازم و
صورتت را از اشکهایم خیس کنم و
تو محکمتر از همیشه به من بگویی : دوستت دارم عزیزم

غصه ی تو برای مـــن ، شادی من برای تو
دلت گرفت بگو خــــودم گريه کنم به جای تو
روزای خوب برای تو ، شبای بد برای من
بهار وعطرش مال تو، برگای پاييز مال من
قصه اول مــال تو، حرفای آخر مــــــال من
رسيدناش برای تــو ، فکر خطر برای من


من همون تنهـاترينم که دلم رو به عشق تــو سپردم
تـو همـون اميـد بودنی که به اميد تـــو هنوز نمردم
من همـون خيلی ديوونـم که هميشه عاشـقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز وشب اسمتو ميخونم
مـن همون خسته ترينم کـه ديـگه طاقت دوريتو ندارم
تـو همونی که آرزومه دستمو تو دست گرم تو بذارم
من همـون دريـای دردم که مي خوام دورت بــگــردم
تـو همونی که اگـه بخنـدی منـم با خنـده هات ميخنـدم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
مـن همون بــدون ماهـم که حتـی ســتـاره هـم نــدارم
تو همون ماه و ستاره که با تو ديگه هيچی کم ندارم


زماني كه تو را ديدم دلم به لرزه افتاد و نگاهت آنقدر مهربانانه بود
كه تنفـررا از يادم برد و دستانـت آنقدر لـبريز از گـرماي محبت بود
كه تمــام ســردي هـا را از يــادم بــــرد حرفـهايـت را دوست دارم
چـون لبريز ازعشــق ومحبـت اسـت و وجودت به من دلي بخشيد
از جـنس شـقـايـق، شـقـايـق ها را نيز هيچـگاه از ياد نخواهم برد



نه ميتونم ببينمت
نه طاقت دارم نبينمت
بدجوری عاشقت شدم ٬ دلم برات پر ميزنه
منتها نيستی و دلم ٬ برای پيدا کردنت شبا ٬
به هر کجا سر ميزنه
فدای مهربونيات
فدای اون خنديدنت
خودت بگو چيکار کنم تا ديگه تنها نمونم
اگه بهم بگی آره
ديگه دلم غم نداره
يادته گفتی هر چی عاشقه از عشق تو کم مياره ؟
تنها دليل زندگی
کاشکی فقط بگی آره

که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر....
من ترا به کسی هدیه میدهم...
که صدای ترا از هزار فرسخ راه دور در خشم... در مهربانی...در دلتنگی...
در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد
من ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم
که راز افتابگردان
و تمام سخاوتهای عاشقانه ی این گل معصوم را بداند
و ترنم دلپذیر هر اهنگ...هر نجوای کوچک...
برایش یک خاطره ی مشترک باشد...
او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد
که امروز هوای دلت افتابی
یا ان دلی که من برایش میمیرم
سرد و بارانیست...
ای بهانه ی زنده بودنم
ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم
که قلبش
بعد از هزار بار دیدن تو
باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد
همانطور عاشق...
همانطور مبهوت وقار و جمال بی مثال تو....
ایا کسی پیدا خواهد شد؟!!!
از من عاشقتر...


روزبعداز رفتن تو اينه جا خورد تا منو ديد
آينه بامن گفتگوكرد اول ازحال تو پرسيد
روزبعدازرفتن تو رازقي مرد باغچه خشكيد
دل اطلسي شكست و شعرم از دست تو رنجيد
روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد
نسترن هاي رو تاقچه بي تو پرپر شد و پژمرد
نفسامو سينه پس زد زمين عاشقاشو بلعيد
دل اسمون گرفت و بارون فاجعه باريد
روز بعد از رفتن تو


گفتم كه رفتنت يه روز قاب دلـم رو مـيشكنه
گفتي كه اين بخت تو بود تقدير تو شكستنه
هر وقت كه بارون ميزنه تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنـم پيش مني
هنـوزم عاشقترينم
گفتم بمون اون روز ميــاد غصه هامون تموم ميشه
گفتي اگه با هم باشيم لحظه هامون حروم ميشه
هر وقت كه بارون ميزنه تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنـم پيش مني
هنـوزم عاشقترينم
وقتي رفتي همه دنيــا رو سرم انگاري خراب شد و دلم شكست
ساز من زانوي غم بغل گرفت رفت و كز كرد گوشه اتاق نشست
هر وقت كه بارون ميزنه تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنـم پيش مني
هنـوزم عاشقترينم
از وقتي رفتي هيچ كسي همدرد و همرازم نشد
هيچ كسي حتـي يه دفـعـه هم غصه سازم نشد
رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون
دل بهاريم عاشـقه چه تو بهار چه تو خزون
هر وقت كه بارون ميزنه تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنـم پيش مني
هنـوزم عاشقترينم

نـميـدانــم پـس از مــرگم كسـي يــــادم كند يانه؟
بـــخــوانــد دفــتـر شعـــرم ، مرا شادم كند يا نه؟
مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـــزدان رفتم از دنيا
نـميدانـــــم كه او گوشـــي به فريادم كنــد يا نه؟
هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانــده ام گـاهي
نـميدانــــم ز بــنــد خــويـش آزادم كــنــد يــا نــه؟
اگــر بــا تـيـشـه طـعـنـه بـشـد ويـران دلـي از من
نــمـي دانــم كــه آن ويــرانـــه آبــادم كـنـد يـا نه؟
بـه نـاحـق گـر كـه خوردم مالي از طـفل يتيم اينك
نمـــي دانـــم كــه بــا بـخشيدنم شادم كند يا نه؟
اگـرگــرديـد نـيــلي صـورتـي از سـيلـي و مُـشـتم
نــمــي دانــم گــذشــتــش خـانـه آبادم كنـد يانه؟
اگـر گـاهـي دل مـــادر زخـود رنــجــانـده گردانـدم
نـــمـــي دانــم كــه شـيرش را حلالم ميكند يانه؟
ز فـــرمان پــدر گاهــي اگـــرپــيــچـيده ام ســر را
نــمـــي دانــم كـه با بخشش زلالم مي كند يانه؟
اگر حــقــي بـه ناحـق كـرده ام در طول عمر خود
نـمي دانـم كـه صاحب حق خلاصم مي كند يانه؟
اگــر گــامــي بــه راه كــج نهادم ، پاي درظـلـمت
نــمــي دانـم كــه پا فكري به حالم مي كند يانه؟
دروغــم گــر کــه فــردی را گــرفــتـار بـلا گردانـد
گــذشــتـش آنـک آســوده خـیـالم می کند یا نه؟
دل جــاویـــد گــر رنـجـیـده شد از دست این و آن
نــمـی دانـم کـــه دل دور از ملالم می کند یا نه؟

اي كسي كه از نگاهت مي ميرم
اي كسي كه با تو آروم مي گيرم
من رو با وجودت آرامش بده
قلبتو با قلب من سازش بده
نزار تا بي تو دلم تنها بمونه
چيزي جز يادت برام باقي نمونه
با حضورت آسمونو آبي كن
هوا رو با اون نگات آفتابي كن
اي عزيزم
بهترينم
با تو من........عاشقترينم

زندگی شوق گناه دل من
زندگی لذت بوئیدن تو
زندگی عطر وجود عاشقت
زندگی حسن نگاه صادقت
زندگی غم واسه نبودنت
زندگی شوق واسه رسیدنت
زندگی حرف دلت رو خوندن
شایدم حسرت و تنها موندن
زندگی شاید همش ساز و نواست
زندگی هر چی که هست باید که ساخت

شمع بود اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود
.شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود
مردم گغتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختد و شمعها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور شمعی که نسوزد شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد عاشق نیست.
شب بود خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا ددور بود.
شمع خدا پروانه می خواست . لیلی پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزدزیرا شمع ها زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمیسوزد لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.





تا تو هستی عشق هم اينجاست اين جا پيش من
تا تو هستی عشق آيين است و رسم و کيش من
تا تو هستی سهم من از اين جهان ديوانگی است
تا تو شمعی کار من تا انتها پروانگی است
تا تو هستی آن دلی بايد که يکسر خون شدن
تا تو ليلايی خوشا تا بی کران مجنون شدن
عالمی گويند تنها بوده ای در اوج غم
نيستی تنها تو ای زيبای من تنها منم

ببين چه مي كشد دلم هميشه انتظار تو
وآه مي كشد دلم خوشا دمي كنار تو
ببين چگونه لحظه ها سياه وسرد و بي صدا
عبور مي كند ومن هميشه بي قرار تو
نشسته ام به انتظار به انتظار ديدنت
بيا بپرس از دلم چگونه شد دچار تو
اگر به افتخار تو سروده ام دو بيت شعر
يكي براي داغ دل . يكي به افتخار تو


باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است
زندگي بدون تو خارج از تصور است
پرسه اي كه ميزنم اوج دل گرفتگيست
خنده اي كه ميكنم از سر تظاهر است
بي وساطت تو اي ابي هميشگي
بين اب و اينه سايه تنفر است
از جداره هاي خواب آفتاب من بتاب
زير سايه زيستن واقعا نفس بر است
باز هم در اينه خيره ميشوم ولي
باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است


گفتم تـــــو شـيرين مني ؟ گفتي تو فرهادي مـــگر ؟
گفتم خرابـــــت مي شوم گفتي تو ابادي مـــــــگر ؟
گفتم اسيــــرت مي شوم گفتي تو ازادي مـــــــگر ؟
گفتم صدايم مي شنوي ؟ گفتي تو فريـــــادي مگر ؟
گفتم که من عاشق شدم گفتي تو دلـــــداري مگر ؟
گفتم که رخ مــــــــن ببين گفتي که زيبــايي مــگر ؟
گفتم که اين شعرم بخوان گفتي که سلطاني مگر ؟

ســلام قبله ء من ، هستی ام ، تمـام وجودم
سلام عشق نجيبی که صاف و ساده و پاکی
فـــــدای نيــــــم نگاهـــت تمام بــود و نبــودم
رسيده ام به تو در اوج عشــــق و شور و تنزل
رسيــــــده ام به تــو در اوليــــن پـگاه صعـودم
دلــــــم کبـــــــوتر کی بــود از نـــژاد تحيـــــــر
که ســــــر بريــدهام آن را در آستـــــان ورودم
زلال و ساده و بی پرده می سرايمت امشــب
پس از گذشتن عمـــــــری که پرده دار تو بودم
به زير بارش چشمـــــــــــان آشنای تو امشب
چه پـــاک و آبــــی و مهــــــــــربان شده بودم
مــــــــرا کبــــــــوتر اين گنبـد ستاره نشان کن
کـه روی بــــام تـــــو معنـــا شود فراز و فرودم .

از زندگی متنفرم.......... اما تو را دوست دارم
می خوام برم .......... ولی موندن رو دوست دارم
می خوام از یادم بری .......... ولی یادت رو دوست دارم
می خوام خوشحال باشم .......... اما غم تو رو هم دوست دارم
می خوام زندگی کنم .......... اما مرگ رو هم دوست دارم
می خوام با تو باشم .......... اما تو من رو نمی خوای
می خوام بهم بگی برو بمیر .......... اما تو این رو هم از من نمی خوای
می خوام بگم که رفتی .......... ولی چطور وقتی تو هستی؟؟؟

...شاید

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت




تو مثل خواب نسيمي به رنگ اشك شقايق
تو مثل شبنم عشقي به روي پونه عاشق
تو مثل دست سپيده پر از تولد نوري
تو مثل نم باران لطيف و پاك و صبوري
تو مثل مرهم ياسي براي قلب شكسته
تو مثل سايبان اميدي براي يك دل خسته
تو مثل غنچه لطيفي به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده ياسي و مثل غربت يك غم
تو مثل جذبه عشقي در انتظار رسيدن
در امتداد نوازش گلي ز عاطفه چيدن
تو مثل نغمه موجي غريب و آبي و ساده
شبيه شاخه گلي كه افق به چلچله داده
تو مثل چكه مهري ز سقف سبز صداقت
تو مثل گريه شعري بروي صفحه غربت
تو مثل لذت رويا تو مثل شوق نگاهي
هزار مرتبه خورشيد و صد افق پر ماهي
تو مثل لطف بهاري پر از شكوفه خواندن
تمام هستي من شد ميان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه كه هستي مرا به نام صدا كن
براي اين دل سرگشته وقت صبح دعا كن


همان رنگ و همان روي
همان برگ و همان بار
همان خنده ي خاموش در او خفته بسي راز
همان شرم و همان ناز
همان برگ سپيد به مثل ژاله ي ژاله به مثل اشك نگونسار
همان جلوه و رخسار
نه پژمرده شود هيچ
نه افسرده ، كه افسردگي روي
خورد آب ز پژمردگي دل
ولي در پس اين چهره دلي نيست
گرش برگ و بري هست
ز آب و ز گلي نيست
هم از دور ببينش
به منظر بنشان و به نظاره بنشينش
ولي قصه ز اميد هبايي كه در او بسته دلت ، هيچ مگويش
مبويش
كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند
مبر دست به سويش
كه در دست تو جز كاغذ رنگين ورقي چند ، نماند

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز ميگشود دو چشمان بسته را
ميشست كاكلي به لب آب تقره فام
آن بالهاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

از این دنیای شیرین فقط سختی چشیدیم
کدوم بخت کدوم شانس ما که شانسی نداریم
داریم پشت سر هم همش غیبت میاریم
ما خون جگر خوردیم و سوختیم و ساختیم
به جرم زنده بودن همه هستی رو باختیم
آخه از تو چه پنهون دلم دست خودم نیست
دیگه این چشم اون چشمی که عاشقش شدم نیست

افسوس...
آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم
و بعد براي آن چه از دست رفته آه مي کشي

از زندگی متنفرم / اما تو را دوست دارم
می خوام برم / ولی موندن رو دوست دارم
می خوام از یادم بری / ولی یادت رو دوست دارم
می خوام خوشحال باشم / اما غم تو رو هم دوست دارم
می خوام زندگی کنم / اما مرگ رو هم دوست دارم
می خوام با تو باشم / اما تو من رو نمی خوای
می خوام بهم بگی برو بمیر / اما تو این رو هم از من نمی خوای
می خوام بگم که رفتی / ولی چطور وقتی تو هستی؟؟؟







