
يادم نرفته است
گفتي : از هراس باز نگشتن
گفتي : پيش از غروبِ بادبادكها برخواهم گشت
گفتي : طلسم تنهايي تو را
با وردي از آواي آسمان خواهم شكست
ولي بازنگشتي
و ابر بي بارانِ بغضهاي پياپي با من ماند
بي مرزيِ اين همه انتظار با من ماند
بي تو ؛ من ماندم و الهه شعري كه مي گويند
شعر تمام شاعران را انشاء مي كند
هر شب مي آيد
چشمان منتظرم را خيس گريه مي كند و مي رود
امشب ؛ اما در اتاق را بسته ام
تمام پنجره ها را بسته ام
بگذار الهه شعر
به سروقتِ شاعران ديگر اين دشت برود
من مي خواهم خودم برايت بنويسم
مي بيني ؟
ديگر كارم به جوانبِ جنون رسيده است
مي ترسم وقتي كه از اين هجرت بي حدود برگردي
ديگر نه شعري مانده باشد ؛ نه شاعري
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم
به جاي تو دلواپس شوم
حتي به جاي تو برسم
چون هميشه كنار مني
كنارم هستي اما .......







